کسب‌و‌کار عجیب تاجر رودسری

مجله فارس پلاس؛ علی جواهری:  همه‌چیز از یک اتفاق ساده شروع شد؛ وقتی اهالی شهر، از دست و دل‌بازی مردی می‌گفتند که کارهایش همه خیروبرکت است. از ساخت چند مدرسه تا مرکز پیشرفته توان‌بخشی در شهر رودسر. اما همه این‌ها  برای پیرمرد ۹۰ ساله قصه ما، چیزی به نظر نمی‌آید؛ این را  از اولین تماس تلفنی برای هماهنگی گفت‌وگو متوجه شدیم. مرد با لهجه گیلکی مرتب می‌گفت: «من کاری نکرده‌ام که شما می‌خواهید درباره‌اش صحبت کنید.»

اما حکایت فعالیت‌های این مرد به همین‌جا ختم نمی‌شود؛ کافی است کمی درباره‌اش در شهر مادری‌اش «رودسر» پرس‌وجو کنیم تا متوجه شویم او بچه‌های زیادی دارد که نه او آن‌ها را دیده و نه آن‌ها او را دیده‌اند و فقط مرتب حمایتشان کرده تا بتوانند برای خودشان کسی شوند. «محمدکاظم حیدر پور» ۹۰ ساله، خودش می‌گوید از اولین دانشجویان ایرانی بوده که برای تحصیل به اروپا رفته است. می‌گوید وقتی مدرک مهندس مکانیک را از دانشگاه معتبر آلمانی کسب می‌کند، با وجود پیشنهادات مکرر و وسوسه‌انگیز از چند شرکت‌ معتبر، تصمیم می‌گیرد به ایران بیاید. چرخ صنعت را در کشور توسعه دهد و در ایجاد کارخانه‌هایی که در کشور تا آن زمان وجود نداشته نقش مؤثر داشته باشد.

مهندس حیدر پور از جمله کسانی است که کارهای متفاوتی در زمینه‌های محرومیت‌زدایی انجام داده و حمایت‌های زیادی از سالمندان کهریزک کرده است. این‌ها تنها بخش ناچیزی از خدمات این مرد بزرگ به مردم نیازمند است که اگر بخواهیم نام همه کارهایی را که به ترفندهای مختلف موفق به دانستنشان شده‌ایم بیان کنیم در ین گزارش جا نخواهد گرفت. زندگی پرفرازونشیب این تاجر کهنه‌کار، کارهای عام‌المنفعه‌اش و تلاش او برای محرومیت‌زدایی از شهرش باعث شد تا راهی رودسر شویم و در دفترش با او به گفت‌وگو بنشینیم.

پدرم وصیت کرده بود مالیات دولت را حتما بدهیم

با لبخندی دلنشین به استقبالمان می‌آید. بی بهانه مثل پدربزرگ‌ها قربان صدقه‌مان می‌رود. تا اینجا همه چیز برخلاف تصورمان پیش می‌رود؛ واقعیت این است که قبل از این‌ها تصور می‌کردیم با مردی کاملاً جدی روبه‌رو می‌شویم. حتی شمایل دفترش هم با یک تاجر بین‌المللی متفاوت است؛ مبلمانی ساده که از ظاهرش می‌توان حدس زد از همان ابتدای تأسیس تجارت‌خانه تغییر نکرده‌اند. وقتی نگاه حیرت‌زده ما را می‌بیند لبخندی می‌زند و می‌گوید: «اینجا زمانی تجارت‌خانه بود. یعنی از اولش هم کاری در اینجا انجام نمی‌شد. اینجا محلی برای خدمت به مردم است. همراه جمعی از دوستانم اینجا جمع می­‌شویم و برای کمک و خیررساندن به محرومان و نیازمندان صحبت می‌کنیم. هرچه کار کرده‌ام برای دوران جوانی بوده است که سال‌ها از آن فاصله گرفته‌ام. روزگار را با همسرم و این‌گونه کارها می‌گذرانم. به فرزندانم گفته‌ام می‌خواهم هرچه را که دارم برای مردم کشورم خرج کنم و آنچه را برایشان خواهم گذاشت فقط نام مهندس محمدکاظم حیدرپور است.»

پیرمرد، مکثی نه‌چندان طولانی می‌کند و می‌گوید: «وقتی به کسی، کمک و گره ای را باز می‌کنم حالم خوش می‌شود؛ انگار تمام دنیا را به من داده‌اند. آن‌قدر حالم خوش می‌شود که که احساس می‌کنم بالای بلندترین قله دنیا ایستاده‌ام.»

حیدرپور می‌گوید:« خیررساندن به مردم را  از پدرم یادگرفته‌ام. اصلیت ما تبریزی است و سالها پیش به رودسر مهاجرت کرده‌ایم. پدرم را بسیار دست‌به‌خیر می‌شناسند. او که کارهای زیادی انجام داده است همیشه ما را به کار خیر سفارش می‌کرد. حتی در وصیتش نوشته که راضی نیستم از فرزندانم که مالیات دولت را ندهند. چون این مالیات خرج رفاه مردم می‌شود.»

کارگری کردم که مهندس شدم

حیدر پور در ۹۰ سالگی چنان فراز و نشیب‌های زندگی‌اش را روایت می‌کند که گویی همه‌شان همین دیروز اتفاق افتاده است: «درسم خیلی خوب بود. آن زمان دو رشته تحصیلی الکترونیک و دیگری مکانیک وجود داشت. وقتی سربازی‌ام تمام شد به آلمان رفتم و با معدل بالا مدرک مهندسی مکانیک گرفتم. در حین تحصیل خیلی سختی کشیدم. در ساختمان، کارگری می‌کردم و هزار و یک کار انجام می‌دادم تا بتوانم مخارج تحصیلم را دربیاورم. بااینکه پدرم وضع مالی خوبی داشت ولی نمی‌توانست هزینه مرا در خارج از کشور آن‌طور که باید تأمین کند. بعد از اتمام تحصیل به ایران آمدم و در یک اداره دولتی مشغول به کار شدم. پدرم وقتی متوجه شد در اداره مشغول به کار شده‌ام به من گفت: پسر جان! تو برای کار اداری ساخته نشده‌ای. باید کار آزاد کنی. بعد از مدتی کار در اداره، خودم هم به این نتیجه رسیدم که برای این کار ساخته نشده‌ام. در همین زمان یکی از دوستانم در آلمان پیشنهادات کاری در زمینه تجهیزات صنعتی و تولیدی به من داد که به نظرم کار مناسبی بود. او بیشتر اصرار داشت من در آلمان کار کنم ولی من ایران را دوست داشتم و می‌خواستم برای کشورم کاری انجام دهم. به همین دلیل تلاش‌هایش ناکام ماند و من به کار خودم ادامه دادم. تا جایی که می‌توانستم تجهیزات صنعتی را که در کشور کم داشتیم وارد کردم و پنج کارخانه بزرگ و تعداد زیادی کارخانه‌های کوچک درست کردم که تا آن زمان در کشورمان نبود و این‌گونه برای کارگران اشتغال‌زایی کردم. از این کار با تمام وجود لذت می‌بردم و همچنان طبق وصیت پدرم کارهای عام‌المنفعه انجام می‌دهم.»

مشکل نیازمندان را باید ریشه‌ای حل کرد

او با بیان اینکه در کمک‌ها نباید گداپروری کرد و باید ماهیگیری به نیازمندان یاد داد تا همیشه بتوانند زندگی کنند می‌گوید: «هیچ وقت مستقیم و نقدی به کسی کمک نکرده‌ام. هرچند برای تعدادی بچه که دوست ندارم تعدادشان را بگویم مبلغی می‌ریزم تا هزینه تحصیل و زندگی‌شان باشد. خیلی از آنان انسان‌های موفقی شده‌اند و زندگی آبرومندانه‌ای دارند. ولی بارها شده در خیابان نیازمندی را دیده‌ام که دارو می‌خواهد. در این مواقع چنین فردی را سوار ماشین می‌کنم، به داروخانه می‌برم و برایش دارو می‌خرم. اگر کار نداشته باشد سعی می‌کنم برایش کار پیدا کنم تا خودش بتواند مخارجش را تأمین کند.»

آقای حیدرپور، پیش آمدن فرصت نیکوکاری را هم این‌طور تعبیر می‌کند: «همیشه کارهای خوب جلوی پای انسان می‌آید. این خودمان هستیم که پس می‌زنیم. روزی با یکی از کارمندان صحبت مدرسه شد. او که اهل طبس بود به من گفت در حوالی شهر طبس و کرمان محلی هست که مدرسه ندارد و دانش آموزان با سختی زیاد درس می‌خوانند. آن‌ها برای اینکه درس بخوانند روزی چند کیلومتر پیاده می‌روند و درباره وضعیت نامناسب مدرسه‌شان مفصل توضیح داد. دلم لرزید. به او گفتم کارت را جمع کن و برو در آنجا یک مدرسه بساز. پولش را من می‌دهم. فردای آن روز او را به محلی که می‌گفت فرستادم. هر مبلغی می‌خواست برایش واریز می‌کردم تا مدرسه برای سال تحصیلی جدید آماده شود. بالاخره آماده شد. برای افتتاح دنبالم آمدند ولی قبول نکردم. چون دوست ندارم کسی مرا بشناسد. تا به‌حال چهار مدرسه ساخته‌ام که برای افتتاح هیچ‌کدامشان نرفته‌ام.»

زندگی با حداقل امکانات

«خداوند کارش خیلی درست است. باور کنید گاهی برای انجام یک کار پولی در بساط نداشتم و فقط تصمیم گرفتم انجامش دهم؛ آن‌وقت بوده که همه‌چیز جور شده. راستش را بخواهید خودم هم باورم نمی‌شود چطور بعضی کارها انجام‌شده است.» این جمله‌ها را که می‌گوید، اشک از چشمان پیرمرد جاری می‌شود. اما بغض را در صدایش نمی‌توان حس کرد: «همین‌که مردم کشورم از من راضی باشند برایم کافی است. من خدمتگزار آن‌ها هستم. من یک ایرانی‌ام و به این موضوع افتخار می‌کنم. البته گاهی هم رنج می‌برم. وقتی فقیری را می‌بینم رنج می‌برم.»

او می‌گوید:«یک سال نوروز برای کاری به چابهار رفته بودم. در ساحل داشتم قدم می‌زدم که چند پسربچه را دیدم. ظاهر درست‌وحسابی نداشتند. صدایشان کردم و به هرکدام چند هزارتومان پول نو عیدی دادم. آن‌ها آن‌قدر با تعجب پول‌ها را نگاه می‌کردند که انگار تابه‌حال پول ندیده بودند. بعد متوجه شدم زیر حصیر کنار ساحل زندگی می‌کنند. نمی‌دانستم چه باید می‌کردم. نمی‌توانستم چیزی بگویم. زبانم بند آمده بود و بی‌اختیار اشک می‌ریختم.»

باید در برابر هم مهربان باشیم

وقتی درباره مرکز توان‌بخشی در شهر رودسر حرف می‌زنیم، دوباره چشمانش پر از اشک می‌شود از روزهایی می‌گوید که از مسئولان، لیست نیازمندی‌ها برای ساخت یک مرکز توانبخشی را خواسته و قول داده آن را بزرگ‌ترین مرکز توان‌بخشی گیلان کند:«اینجا  قبلاً خوابگاهی در اختیار هلال‌احمر بود و دانش‌آموزانی که از روستاها برای درس خواندن به رودسر می‌آمدند از آن استفاده می‌کردند. حدود یک سال پیش از کنارش رد می‌شدم که دیدم متروکه است و هیچ استفاده‌ای ندارد. از طرف دیگر متوجه شدم در آن منطقه مرکز توان‌بخشی وجود ندارد. تصمیم گرفتم مرکز توان‌بخشی درست کنم. برای تجهیز این مرکز تلاش زیادی کردم. همه تجهیزات را وقف درمان مردم کردم.سه دستگاه دیالیز از آلمان آوردم که با وجود تحریم‌ها کار بسیار سختی بود. حاضرم سختی‌های بیشتری را هم تحمل کنم تا مردم در رفاه باشند. هرکسی باید در حد خودش کاری انجام دهد. مسئولان باید وظیفه‌شان را درست انجام دهند و مردم در برابر همدیگر مهربان باشند. اینگونه همه مشکلات حل می‌شود.»

حسرت این روزهای پیرمرد نیکوکار

او درباره تنها آرزویش در شهر رودسر می‌گوید: «خیلی دوست دارم در این منطقه آسایشگاه سالمندانی تأسیس کنم. اما دیگر توانی برای پیگیری کارها و مشکلات اداری ندارم. اگر سازمانها و مدیران شهر و استان کمک کنند، حتما آسایشگاهی مجهز برای سالمندان خواهم ساخت. این، تنها آرزوی برآورده نشده من، بعد از این ۹۰ سال زندگی است.»

 

 

انتهای پیام/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *